دختران جهنمی
دولت ما!
اون روز که دلم واسه ی یکی از بهترین دوستام تنگ شده بود یاد این افتادم که واسم نوشته بود... دلم خواست بذارمش تو وبلاگ... همین! « نگو که زجر نمی کشی. نگو که دوروبرت پر از عشق پاک و دوست داشتن صادقانه اس. نگو که حالت تو قوطی نیس از خودخواهی آدمها. نگو که این آدما می تونن مثل فدریکو گارسیا لورکا شعر بگن و به وقتش خاک وطنشونو ببوسن....» ...... می دونی، من می خوام دقیقا همینا رو بگم. می خوام بهت بگم که این ور، یا برای تو اون ور، اون وری که تو نمی بینی، همه چی امن و امانه! باور کن هر روز صبح که پا میشیم صدای بلبل ها زیبایی رو یادمون میندازه و تق تق دارکوب ها یادمون میندازن که یه روز عالی دیگه هست که کار کنیم و زندگی رویاییمون رو بسازیم و هر شب به محض غروب آفتاب، هزار تا ستاره میان و بهمون مي گن که نگران نباش و فردا هم به همین خوبی و خوشیه. باور کن راست میگم. باور کن راست میگم، با وجود اینکه راست نمی گم ولی تو باور کن. باور کن تا دلت بسوزه. باور کن تا فک نکنی همه مثل خودت بدبختن. باور کن تا فک نکنی بدبختی هات به اندازه ای نیستن که بخوای گریه کنی. باور کن تا فک نکنی لایق گریه کردن نیستی. آره، باور کن راست میگم که فقط تو بدبختی و بی عشقی! باور کن راست میگم که هر روز غروب که خورشید خودشو پنهان می کنه - و در واقع میره سر قراره عاشقونش - من هم... نه! ما هم، یه جای دنج، کنار یه جوی آب خوش آواز با هم قرار می ذاریم. باور کن خورشید هم عشق داره و تو نداری. باور کن همه اینا رو راست میگم، هر چند دروغ میگم و خورشید هر شب پنهون نمیشه بلکه از زور و فشار سختی سیاه میشه. هر چند اون جوی آبی که من کنارش قرار می ذارم یه جوی پر از آب کثیف و سبز و لجن بسته کنار یه خیابون آسفالت خاکستری بیشتر نیست و کسی هم كه باهاش قرار دارم، همیشه از پیاده رو، از کنارم رد میشه و من هیچ وقت نمیشناسمش. حتی نمی دونم از این خیابون رد میشه یا یه خیابون دیگه، فقط می دونم که اون هم از خیابون آسفالت خاکستری رد میشه. حالا مگه فرقی هم میکنه کدومش باشه؟ ولی تو باور کن که اینجا همه چی خوب پیش میره. واسه این که دلت بسوزه. واسه اینکه فک کنی تو بدبخت ترین آدم دنیایی. واسه اینکه فقط این جوری امیدی هست که بزنی زیر گریه. واسه اینکه تنها آب های لجن نبسته، اشکایین که پشت سد چشمامون قایم می کنیم. واسه اینکه فقط اینجوری امیدی هست که اشکات قبل از گریه شدن لجن نبندن و تو هم به یکی از اونا که پشت چشم سبز خوشگلشون هیچی بیشتر از یه مرداب نیستن تبدیل نشی. گریه کن لعنتی! اگه از حرفام گریه ات نمی گیره، لااقل بهت برخوره که فحشت میدم و گریه کن. ببین چی بهت میگم، گریه کن، به حال خودت گریه کن حتی اگه حرفای من گریه ات نمیندازه، گریه کن. به حال من گریه نکن که بلد نیستم چهار خط گریه دار بنویسم، به حال خودت گریه کن که دوستت حتی نمی تونه گریه ات بندازه چه برسه به اینکه شادت کنه! گریه کن ولی نه به امید اینکه پری قصه ها بیاد و با جادو و جمبل غصه هاتو از بین ببره. گریه کن چون پری و جادو و جمبل مال قصه هاست و به حال تو هیچ تاثیری ندارن. گریه کن چون تنها جادوی واقعی گریه است، چون پری ها تو اشکا زندگی می کنن و چون همه قصه ها در مورد همین گریه کردنه. باور کن. منو باور کن. . باور کن راست میگم. باور کن که تنها داروی دل های درد، گریه است. باور کن کافیه فقط گریه کنی، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، هر ثانیه، هر لحظه. مهم نیست چرا، فقط مهمه که گریه کنی، مهمه که به حال خودت گریه کنی. باور کن که راست میگم باید گریه کنی، اگه نمی تونی باور کنی، لااقل از این گریه کن که دوستت قابل باور نیست. گریه کن پ.ن1: آخرین نقطه رو نذاشتم چون امیدوارم این متن این جا تموم نشه. چون امیدوارم این متن با گریه های تو تموم شه. گریه هایی که باور دارم قلبت رو پاک می کنه، حتی اگه فقط برای لحظه. پ.ن2: معمولا نوشته هایی که آخر خوب دارن پر طرفدار ترن، پس لطفا وقتی گریه کردی، وقتی گریه ات تموم شد، همون لحظه ای که تو می مونی و یه قلب پاک و یه جوی آب - هر چند کوچک تر از اونیه که دیده بشه- لجن نبسته از اشک که تنها آب لجن نبسته دنیاست، لطفا اون موقع یه نقطه آخر نوشته ام بذار تا آخرش خوب تموم شه. لطفا، به حرمت دوستی، حتی اگه باور نداری که دوستی هنوز حرمت داره، حتی اگه علت گریه ات همین از دست رفتن حرمت دوستی بود. سبز باشین.... ورپریده!
رختخواب بوی عرق و بوی تب می دهد. به ساعتی که روی میز کوچک بغل رختخواب گذاشته شده نگاه می کنم. ساعت 10 روز یکشنبه است. سقف اتاق را می نگرم که چراغ برق میان آن آویخته. دور اتاق را نگاه می گنم. کاغذ دیواری گل و بته سرخ و پشت گلی دارد. روی میز اتاق پر از شیشه و فتیله و جعبه ی دواست. بوی الکل سوخته، بوی اتاق ناخوش در هوا پراکنده است. می خواهم بلند شوم و پنجره را باز کنم ولی یک تنبلی سرشاری مرا روی تخت میخکوب کرده. می خواهم سیگار بکشم میل ندارم. در آینه که نگاه کردم دیدم خیلی تکیده و لاغر شده ام. به دشواری راه می روم. اتاق درهم و برهم است. من تنها هستم. در رختخوابم می غلتم. یادداشت های خاطره ام را به هم می زنم. اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار می دهد. پشت سرم درد می گیرد. تیر می کشد. شقیقه هایم داغ شده. به خودم می پیچم. لحاف را جلوی چشمم نگه می دارم. فکر می کنم خسته که شدم خوب بود می توانستم این توده ی نرم خاکستری و پیچ پیچ کله ی خودم را در آورده بیندازم دور. بیندازم جلوی سگ.... زنده به گور- صادق هدایت ورپریده! همین! خوبین؟ باز شروع شده؟؟؟ ای بابا! وقت دارین اینقدر نظرای بووووقی می دین ها! گذشت اون زمان که اعصابمون از این نظرا خورد می شد! بی خیال! چه خبر دوستان؟؟؟؟؟؟ اینجا خبر اینه که .... اممممممم..... یادم نمیاد خبر خاصی! فقط اومدیم سلامی عرض کرده باشیم! همین! دارم واسه پروژه ام تحقیق می کنم!!!!!!!!!!! جون دلم! تنها کاری که نمی کنم سرچ!!!! خوب... عزتتون زیاد! آهای یارو! تو هم خجالت بکش! جوجه! بای! پ.ن هم نداریم! ورپریده! کیشمیشیت؟ خوشین؟ شادین؟ سرحالین؟ حالشو می کنین من هنو میام؟! عمرا کسی جلو من کم بیاره! نتو ازم بگیرن؟ زهی خیال باطل! اتفاقا اینقده زیاده و قلمبه سلمبه ان... وقت زیقه! این یه مدت نبودیم! خبر جدیدی بودا! اون تحریمیته! شروع شده بود دوباره ولی حالا هستیم.. به برکت این مدرسه ی هوشمند!!!! شدن مدرسه مون! نیس ما باید پروژه تحویل بدیم! من فقط میام نت تا تحقیق کنم! آخی آخی! کافی نتم پر! نیس من تا ۵ کلاس دارم وقت نمی کنم برم کافی نت!!! ای حال می ده! جاتون سبز! امروز مدرسه مون چای دادن! عجب هایپراکتیو بازییه! در زیر درخت توت مدرسه عجب فضای رویایی ست بنشینی و چای بنوشی. دور و برت پر از بروبچه های نخبه!!!!!! ی مدرسه ی هوشمند است. با آن دمپایی های زیبا و سبز و آبیشان! جریان دمپایی ها رو نیدونین؟ به! ما دمپاییامونم سته خوب! تو حیاط که می ریم دمپایی می پوشیم! مبادا زنگ تفریحمون با کفش پوشیدن و دراوردن به هدر بره! تازه! قد در مدرسه یه تابلو زدن ساعت ملاقات روش نوشتن! عین این زندانیا دیگه! دمپایی....! مانتو شلوار یه دست...! قیافه های هچل هفت...! و الی آخر! امتحانام دادیم و جمیعا گلاب به روتون.. گند زدیم! این دبیرام طبق گفته ی خودشون (راست و دروغشو خدا عالمه) از طرف مقامات بالا تطمیع شده بودن که امتحانای ما سال سومیای شورشی رو سخت بدن! چرا؟! خوب چون حاضر نبودیم به روال طبیعی مدرسه پیش بریم و امتحان گروهی بدیم دیگه! که این خود حدیثی طولانی ست در آینده عنوان خواهد شد! بیخیل! مهم اینه تا وقتی ما ۵ تا پروژه ای که گرفتیم رو تحویل بدیم در خدمت هستم! میام تحقیق می کنم دیگه! عزتتون زیاد! پ.ن ۱: جون من دلتون واس پ.ن هام نتنگیده بود؟؟!!!! پ.ن ۲: عجب برفی اومد اینجا! پ.ن ۳: تو اون برف مثل چیز!!!! پا شدیم رفتیم المپیاد! پ.ن ۴: کی می گه پیکان گنجایش نداره؟؟؟ ما ۹ نفره سوار یه پیکان شدیم! یارو رانندهه اسم منم دیگه یاد گرفته بود! (همون روزی که تو اون برف می خواستیم بریم المپیاد!)فکر کنین مگی با اون قد درازش و من و لگو جلو. بقیه هم عقب٬! پ.ن ۵: مخلص جمیع! ورپریده! حال شما؟ عیدتون مبارک! نبودیم چند روز صفا کردین دیگه! بگذریم.. خبر جدید اینکه به حجاب گیر می دن!!!!!!! دیروز زیست داشتیم که خانوم.... اومد سر کلاس و گفت از فردا هر کی موهاش معلوم باشه باید هد بزنه و جلوی در جلوشو می گیریم و باید برگرده خونه و.... من که عین خیالم نبود! من با حجابم!!!! اما یه جو خاصی بر مدرسه حاکم شده بود!! امروز صبح خنده بود! معاونین گرام وایساده بودن و نگاه مقنعه های بچه ها می کردن!!! باید می دیدی و فقط می خندیدی! قیافه ها نمی دونی چه جور بود. مخصوصا اینا که مقنعه هاشون گشاده.. اورده بودن جلو با چه فجاعتی! خلاصه! امروز جشن میلاد هم داشتیم! به چادری هام جاییزه دادن!!! به منم دادنا! نمی دونم چی شده یهو که بازم یهو گیر دادن به حجاب.. اصلا به ما چه! ما که حجابمون خوبه!!!!!... اصلا حقشونه!!!! همین دیگه.. عرضی نیس... عزتتون بیشینه! پ.ن ۱: نظرسنجی نایت اسکین ادامه داره کافیه اینجا به دخترای جهنمی رای بدین! کلیک کنین و به دخترای جهنمی رای بدین! پ.ن ۲: ورپریده! سلام... امروز سر كلاس رياضي به ميسيز آ... گفتيم. اين پست نيست.. همين جوري محض تبريك! پ.ن 1: نظرسنجي نايت اسكين ادامه داره. دوستاي خوبمون خوشحال مي شيم به دختاي جهنمي راي بدين. پ.ن 2: ورپريده! حالتون خوبه؟ مدرسه نرفتم! دیشب بارون میومد عین این خلا زیر بارون پیاده روی کردیم! سرمایی خوردم شیرین! مدرسه هم جیم دیگه! به به! تیترو که خوندین مشکوک نشینا! آشپز جدیدی واسمون اوردن که این سنش به زور به ۲۸ سال می رسه! بعدشم حسابی چیزه!!! آره! اون روز من کلاسمو تو حیاط برگزار کرده بودم و داشتم درس می دادم. این اومد رد شد بره. رودار نرفت. چنان تکیه شو داده بود به موتورش و زل زده بود به من که نگو! همه افتاده بودن خنده منم با وقار و متانت تمام!!! درسمو ادامه دادم. بعد دید اوضاع خیلی پسه ورداشت رفت.. اما حسابی فیضشو برد!!!! آخه جریان از یه طرف نیس. کلی حاشیه داره. این ته دیگای مدرسه خیلی سالارن. واسشون سر و دست شکسته می شه. مام خوب اراذل! باید ته دیگ گیرمون بیاد.. ماشالله ام زیادیم دیگه! آره.. من مسئولیت سنگین و خطیر ته دیگ گیری!! اون روز که می گم بعداز ظهرش کلاس داشتم موقع ناهار من ظرف رو برداشتم و رفتم طرف آشپزا. من: سلام! جوجه آشپز!!!: ( در این موقع یکی دیگه اومده بود ته دیگ بگیره براش یه مربع ۲۰*۲۰ سانتی!!! ته دیگ گذاشت!) من: ا.. ا... قبول نیس.. پارتی بازی نکنین! چقدر زیاد دادین به این! جوجه آشپز: من: می شه ته دیگ بدین؟ (جوجه آشپز در حال زیر و رو کردن برنج!) من: عدالتو رعایت کنینا! تازه ما زیادیم. ۱۴-۱۵ نفریم! جوجه آشپز: من: در این لحظه ته دیگو در میاره و می ذاره توی ظرف. چشام چهارتا می شه. ابعادش اینقدر بزرگه که کلیش از ظرف زده بیرون!!! من: مرسی...(با لحن خودم! استرس روی ر) دمتون گرم! جوجه آشپز: قابلی نداشت! آره.. اینم از این جریان! فکر کنین تقریبا ۱ ساعت بعد از این اتفاق من در حال تدریس توی حیاط... اینم اومد منو دید! بقیه ی ماجرا با خودتون!!! بازم از این جوجه آشپز می نویسم! خوب... فعلا! کاری باری؟ عزت زیاد! پ.ن ۱: اونایی که وبلاگ دارین. توی بلاگفا یه برترین وبلاگ هستا! التماس دعا داریم! پ.ن ۲: این جوجه شپزه برادرزاده ی آشپز قدیمیمونه! پ.ن ۳: چقدر دلم می خواست امروز برم مدرسه! امتحان زیست داشتیم!!!!!!! پ.ن ۴: ورپریده! احوالات؟ شروع كنم از اين اتفاقات مدرسه ي مدير جديد!! مدرسه همونه فقط مدير و كادر عوض شدن ديگه! اون روز وقتي سر صف صبحگاهي وايساديم (بچه +اي رو حال مي كنين؟ تازه ورزشم مي كنيم!!! مدير رفت پشت تريبون و بله... گاوه زاييد ۴ قلو! از اين به بعد هفته اي يه بار مدرسه رو تميز مي كنيم تا قدر خدمتگزاراي بيكار!!!! كلي خنده بود. مدير ميومد جارو مي داد دست بچه ها كه بدوين جارو بزنين! يكي شلنگ آب گرفته بود. اون يكي طي مي كشيد. بيشتريام جارو. آخه اين حياط ما پر درخته! اصلا يه پا كمربند سبز غرب كشوره واس خودش!!! ولي خدايي اينقدر كه جاروها خودشون آشغال توليد كردن كل آشغالاي مدرسه نبود! خيلي خنديديم. حالا بگذرين از اينكه جاروهاش اينقدر مزخرف بود كه پوست دستمونو كند! يه چيز ديگه... چهارشنبه امتحان عربي داشتيم. ۲ تا سوال داده بود. يكي ۲۰ نمره!!! يه دبير داره اين درس خيلي خوب درس مي ده اما آدم از مي ترسه!!! يه سوال اشتباه اعراب داشت. ازش مي پرسم وايساده گوشمو ۳ دور مي پيچونه! جيغمو دراورد! گفتم ولم كن خانوم. كنديش! اين معلمام بعضي وقتا خيلي رودار مي شن و احساس صميميت دارنا! اون روز يكي شون اومده لپ منو مي كشه! گفتم خانوم مگه بات شوخي دارم! راستي يه خبر ديگه واسه هركلاس هميار بهداشت!!! انتخاب كردن!!!! مربي بهداشته اون روز اومده سر صف و كلي حرف مي زنه كه آره.. اينا چي مي كنن و اين حرفا! نكته ي جالب حرفاش اين يه تيكه بود: و انتظار داريم بچه هايي كه ابروهاشونو دست كاري مي كنن به دفتر معرفي كنن!!! مدرسه از خنده تركيد! خوب.. فعلا همينا باشه! كاري باري؟ عزت جميع زياد! ورپريده!











![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزتون مبارك!
حال و احوال؟
راهپيمايي پرشكوه خوش گذشت امروز؟
به ما كه خيلي صفا داد!
جاتون خالي!
امروز زير بارون راه افتاديم. پياده از مدرسه!
توي راه كلي زديم و خونديم و حنجره پاره كرديم...
همه چي خونديم.. از اون بالا كفتر ميايه... و يار دبستاني و اي ايران
گرفته تا يه سرود معروف تو كلاس ما: حالا يك دوسه ديگه بي خيال غصه...
سر راه برادران هم ديديم!
توي راه كلي زنگ خونه ها رو زديم!
خلاصه رفتيم تا رسيديم به اونجايي كه همه جمع شده بودن.. تو همون خيابون چندتا برادر ديديم كه گفتن اينا نمونه اين ها!!!!
رفتيم و عجب چيز مزخرفي بود.. كلي خنديديم!
پسرا خيلي جالب بودن همه بدون استثنا برگشته بودن طرف دخترا و ما رو ديد مي زدن..
بيچاره ها كلي ژل خالي كرده بودن رو سرشون.. بارون كارشون رو خراب كرده بود. اين ژله ماسيده بود رو سرشون!
همه يا پاي تلفن بودن يا گوشي دستشون بود. داشتن دنبال gf يا bf شون مي گشتن!!!!
تازه سربازا هم كلي رفيق پيدا كردن از دختراي مدرسه ي .....!!!!
خلاصه..
وقتي تموم شد گفتن پسرا از اين خيابون برن دخترا از اين يكي!
مسخره ها!
انگار مي شه سريع تو يه خيابون دست به كار شد!!!!
ما هم گوش نكرديم و از همون خيابوني رفتيم كه پسرا رفتن!!
بعدشم برگشتيم خونه!
همين ديگه!
عزتتون زياد!
روزتون هم مبارك!
ورپريده!
دخترا خانوماي گل!![]()
روزمون مبارك!![]()
دخترا سيب گلابن!
واضحه.. مگه نه؟![]()
آقا پسرا غصله! شما كه روز ندارين!![]()
گفت پسرا اصلا وجود ندارن!![]()
فكمون افتاد... افكار فمنيستي و ميسيز آ...؟!!!!![]()
جالبه خودش يه پسر داره!!!![]()
![]()
خوش باشين!
عزت زياد
وقتي روی اینجا کلیک کنین توی پنجره ای که باز می شه آدرس وب ما رو پیدا کنین و علامت بزنین! و بعد vote رو فشار بدين.![]()
نمي خوام چيز خاصي بزنم. فقط اومدم بگم وبمون توي برترين وبلاگهاي نايت اسكين شركت كرده.. لطف مي كنين اگه به لينك پايين برين و به وب خودتون راي بدين!
مرسي از جميع.. عزت بيشينه!
من که خونه نشین بودم امروز!![]()
![]()
![]()
![]()
(بر وزن همون چیز! چ رو بردارین به جاش حرف مورد نظرو بذارین!)* این شکلی می شه وقتی می ریم سلف:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رو قبول می کنم و نکته ی جالبش اینجاست که باید از این یارو آشپز جدیده ته دیگ گرفت!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(در این لحظه ظرفو می دم به جوجه آشپز)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(ظرفای غذای سلفی رو ددین دیگه؟! این چند تیکه ها!)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصلا نمي خوام تو اين پست چيز جديدي رو بگم.. فقط نظرتونو راجع به قالب جديد بگين.. همين!
حالا برين پست قبليارو بخونين!
عزت بيشينه!
ورپريده!
چطورين؟![]()
) چشممون به انبوهي جارودستي روشن شد كه از سر سن بهمون چشمك مي زدن!![]()
مدرسه رو بدونيم و ديگه آشغال نريزيم!!!!![]()
آره ديگه. كلي برگ ريخته بود. اونام جمع شد.![]()
![]()
حالشو ببرين!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اين دفعه پ.ن هم نمي زنم!![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


