تبليغاتX
دختران جهنمی




دختران جهنمیدولت ما!
سلام. والرحمه الله!

خوبین/

خوشین/

سلامتین؟

من هنو! اومدم...

بازم برای خبر در همون جای بسیار بسیارفرهنگی! الان از پنجره ی گنده ی اونجا خیابان تحت نظره..(فهمیدین کجا؟!)

آسمون هم حسابی گرفته....

می گن می خواد بارون بیاد..

ای جااااااااااااااااااااااااان!

خوب..

خدمت شوک عزیز.. من مطمئنم... البته.... امکان داره توی ملایر بیاد و موندگار شه... ... هیچ چی نمی تونم بگم.. بی خیال.. هرچی تو می گی اصلا!

 

خوب.. من همین امروز از مشهد برگشتم... زیارتم قبول!

جاتون سبز سبز... خیلی صفا داد... سبک شدم..

راستی

مگی با من فکر می کنم زده به هم.. چرا شو نمی دونم....

تو راه جمکران بودم که یه اس ام اس داد به این مضمون(نقل قول مستقیم):

خیلی محترمانه بت می گم دیگه به من اسمس نزن

 

دقیقا همین بود. حتی اس ام اس نوشتنش!

خوب...

من هنو تو کفم...

بعدش...

دیگه!

آها!بازم بگم دلم براتون تنگیده!

خوب...

یه چیز دیگه.. جمکران که بودم  یه شعر اونجا نوشته بود خیلی خوشم اومد. سریع خودکار دراوردم نوشتمش... البته یه بیتشو برای کرزنگلو گفتم.

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی....

خیلی خوشگل بود نه/

یه شعر توی ادبیات سال سوم هست. صفحه اش الان یام نمیاد...

از بابا قیصر...

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

......

بقیه اش هم خودتون بخونین.....

!

فعلا!

به امید یه روز که از خونه ی خودمون خبر بفرستم!

زت زیاد

پ.ن ۱: من خواب دیده ام که کسی می آید....

پ.ن ۲: الان داشتم نظرای قبلی رو می خوندم. به جهنمی های پسر: یه ضرب المثل خیلی معروف هست که می گه: ول ول رو می بینه! دیگه خودتون حدیث مفصل بخوانید از این مجمل!

پ.ن ۳: کری کجایی؟

پ.ن ۴: راستی انضباط ۲۰ شدم!!!!!!!!!!! پیش مدیرمون بلند گفتم ۲۰؟؟ گفت کمه؟ گفتم نه خانوم.. خیلی زیاده...کلی خندید. گفتم شوخی ندارم. اشتباه شده...

پ.ن ۵: دیگه بسه..... من! ورپریده!



ادامه مطلب
لینک ثابت| پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:41  توسط | 
سلام..

خوبین؟

می دونم تکراریه اما باز اومدم خبر بفرستم..

!!!!!!!

تازه فهمیدم که پدر گرام خط تلفن بنده رو قطع کردن... آخه من دیدم بابام گفت بذار سیم تلفنم جمع کنیم.. نگو یه کاسه ای زیر نیم کاسه شون بوده!!!!!

خوب.. بی خیال.. حالا خوبه این خبرگزاری پانا لطفی داره به ما!

یه شعر می نویسم.. و دلم برای همه تنگ شده..

راجع به حسین هم باید بگم که از منبع مطمئن مطمئن خودم حسین ملایری نیس... بابا اون اصلا نمی دونه ملایر کجاست...

دیگه راجع به پسر مردم شایعه سازی نکنین!

اینم شعر:

بگذار عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

تو اگر گریه کنی بغض خدا می شکند

بگذار گریه به زنجیر شود بعد برو....

قربون صفای جمیع ولاتفرقوا!

زت زیاد!

ورپریده! یا به روایتی وری پری ده!



ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:18  توسط | 

تو مرا ميفهمي
من تو را ميخواهم
و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است
تو مرا ميخواني
من تورا نابترين شعر زمان ميدانم
و تو هم ميداني
تا ابد در دل من ميماني

شايد تا يه چند روز آن نشم. معني شعر پاييني هم زياد مهم نيس چيزي كه نوشتم.

يه شعر ديگه كه خيلي ها ازش بدشون مياد:
شايد آن روز كه سهراب نوشت
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينگونه نوشت
هر گلي هم باشي
چه شقايق چه گل پيچك و ياس
زندگي اجبار است...



ادامه مطلب
لینک ثابت| سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:7  توسط | 
سلام!

چططططططططورین؟

این یه مدت نبودم وب خیلی تغییر کرده ها!

ذوق نکنین... باب..ورپریده ام!

اومدم دیگه...

ولی...

ولی....

ولی باز می خوام برم...

الان همون جای فرهنگی اون روزی نشستم.. دارم ارواح دلم خبر می فرستم..

اعصابم خورد شده.. اینترنت یوخ!

دارم دیوونه می شم. من معتادم.. چرا مامان بابام اینو نمی فهمن؟

من حتما باید بیام نت.. ولی نمی ذارن..

من می خوام چت کنم.. می خوام ورپریده ی این وب باشم. همون وری پری ده ای که هر روز آپ می کرد.. ده تا ده تا....

دلتون برام بسوزه..

کرزنگلو دلم فوق العاده برات تنگیده.. خیلی زیاد.. و تو... معین.. و ..و.. و همه!

ایتالیام که دیشب حذف شد... اه!

امیدمون به آلمانه....

اگه بتونم بازم میام تا خبر بفرستم!!!

الان دیگه نمی تونم...

دارم می ترکم...

فعلا..

زت همگی زیاد زیاد...

پ.ن ۱: بروبچ یه عروسی افتادین ها!

پ.ن ۲: چقدر اون موقع که از ۱۰ شب تا ۷ صبح بیدار  و آن بودیم حال می داد

پ.ن ۳: بازم حسین!

پ.ن ۴: خداحافظ تا وقتی دیگر.. دعا کنین بازم بیام...

پ.ن ۵: بذارین یه بار دیگه هم برسونمش به عدد مقدس

پ.ن ۶: فقط می خوام بشه ۷ تا

پ.ن ۷: وری!



ادامه مطلب
لینک ثابت| دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:35  توسط | 

 

Look at me, you may think, you see, who I really am, but you never know me..

Every day, it's as if I play, a part, now I see, if I wear a mask, I can fool the world, but I cannot fool my heart..

Who is that girl I see, staring straight, back at me, when will my reflection show, who I am inside..

I am now, in a world, where I have, to hide my heart, and what I believe in, but  somehow, I will show the world, what's inside my heart, and beloved for who I am..

Who is that girl I see, staring straight, back at me, why is my reflection someone, I don’t know, must I pretend that I'm, someone else, For all time, when will my reflection show, who I am inside..

There's a heart, that must be free, to fly, that burns, with a need, to know, the reason why, why must we, all conceal, what we think, how we feel, must there be a secret me, I'm forced to hide..

I won't pretend that I'm, someone else, for all time, when will my reflection show, who I am inside..

When will my reflection show, who I am inside……

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:41  توسط | 

خيلي از دستم ناراحتي؟

ميدونم خودمم خيلي آدم بي جنبه و بيشعوريم و ارزش اينو ندارم دو كلام مثه آدم بام حرف بزني...

خب ديگه نميتونم كاريش كنم..

ببين من امروز كلي جون كندم تا رسيدم به موقع. آخه رفته بودم كفش فروشي و يه كم ديرم شد. ولي با هر جون كندني بود ساعت 6 اونجا بودم.. ولي رفتم تو ميبينم هيچ كسي نيس هم قد خودم..

به خدا نديدمت.

يه پسره آشغالم بود مدام ميومد تيكه ميپروند منم نميدونستم چي كنم  اون مغازه تيتانيوم فروشي هم بسته بود ميخاستم وايسم در عروسك فروشي. وايسادم هم ولي يارو اومد رفت تو مغازش من تازه فهميدم مغازه ياروئه نميتونستم وايسم جلو درش..

اونجايي هم كه ميگي وايسادي چند تا پسر با لباس سفيد وايساده بودن من ديدم هم قدم نيستن گفتم تو هنوز نيومدي.. به خدا تا مدتي كه من وايسادم پشت ويترين مغازه ها از بالا و پايين و چپ و راست بهم چيز گفتن. حالا تو فرض كن بخام تو پسرا بگردم دنبال تو..

به هر حال من 10دقيقه موندم گفتم تو حداقل منو ديدي و زدم بيرون. ولي اين كرزنگلو ميدونه منم قبلش ضد حال اساسي خورده بودم اينجا هم اينطور شد پاك ريختم بهم..

باورت نميشه من همه بچه ها ميگن نيشتو ببند اينقد ميخندم امروز يارو عكاسه بهم گفت خانوم يه كم كمتر اخم كنين! عكستون داغون شد..

اومدم خونه همه ناراحتيمو رو سرتو خالي كردم .

ببخشيد.

به هر حال ميتوني بهم فحش بدي ميتوني اصلا نظر خصوصي هم نذاري همين جا هر چي كه ميبيني حقمه بهم بگو و خودتو راحت كن.. منم ظاهرا مثل همه ي اطرافت مايه ي اعصاب خورديتم و فقط .... مفت ميزنم اينجا و خيلي هم مسخره ام و كلي چيزاي ديگه كه گذاشتم تو برام بنويسي. نميخاد هم جنبتو نشون بدي كه خودتو خالي نكني هرچي از دهنت درمياد بنويس منم اينجوري راحت ترم..

ولي يه چيزي رو بدون من هيچ وقت فكر نميكردم برا تو يه چيز ديگه ام چون نبودم. پس ازم انتظار نداشته باش يه چيز ديگه باشم.

كاش اصلا بهم محل نميذاشتي بياي.. حداقل يه حرفم راس بود كه بت گفتم..

ميخام ديگه بعد از اينكه نظر اين دفعتو دادي نظر نذاري چون ميبيني من زياد جنبه ندارم. زياد حرف مفت ميزنم و فكر هم ميكنم از همه طلبكارم... ببين اصلا از اون اولش هم من مايه دردسر همه بودم..

ولي يه چيز رو بگم من اون كسي نيستم كه فكر ميكني يعني نامرد و دروغگو نيستم. هرچند كه الان فرقي نميكنه..

يه چيز ديگه هم هست الان ميخام جمله قصار بنويسم:  پل سارتر: «از همه اندوهگين­تر کسی است که از همه بيشتر می خندد.»     اورپیدس: «نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند.»    وين داير: «اين شماييد که به مردم می­آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند.»

دلم نميخاد كسي واسم دلسوزي كنه.. لطفا نكن.

ميدونم هم شايد ديگه نياي اينجا شايد اصلا اينا رو هم نخوني ولي خب گفتم بنويسم شايد خوندي...

يه شعر هم دوست دارم كه ميگه:

رفتي و عكس تو در خانه قاب مي شود
انگار قافيه هم اضطراب مي شود .

من همچنان اسير نگاه تو مانده ام
درياب كه كل وجودم آب مي شود ...

 خداحافظ



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:9  توسط | 

سلام

من الان خيلي خيلي شارژم. خيلي انرژي دارم اين اول صبحي.. هنوز هم صبحانه نخوردم..

ديروز وري بعد از يه مدت طولاني برام اس ام اس زد.. گفتم چه عجب يادي كردي؟

نه اينو نگفتم.. فقط يه جمله ي خوشگل براش فرستادم .

براي لگو هم يه جك فرستادم اينقدر بد بود جوابمو نداد..

خب چه حاليه امروز...

ميخايم بريم ناهار خونه مامان بزرگم.

يه چيز بگم باورتون ميشه من تا ديروز ماداگاسكار رو نديده بودم؟ البته من اهل كارتون نگاه كردن نيستم. اين يكي زبان اصلي بود... رفته بودم كلوپ به فروشنده(يا هر چيز ديگه) گفتم يه فيلم زبان اصلي ميخام. گفت بدون دوبله؟ گفتم آره ديگه .  ديدم ورداشت اومد اينور يواش گفت يه فيلم داريم الان سانسورش هم نكردن. اسمشم در بستر گناهه! من يه مدت همين جوري نگاش كردم كه آخه به من مياد؟ گفتم لطفا يه كارتون بدين كه بدآموزي نداشته باشه.

ولي زهره ترك شدم.. اين چه جايه فرهنگيه؟

ميخاستم ديروز برم دندون پزشكي يادم رفت.. يارو گفت اين ارتودنسي هات 18 ماهه تموم ميشه الان سه سال گذشته...

خب بيخيال.

اينم تازه ياد گرفتم..

راستي من ميخام شنبه برم يه جاي مخصوصي. اگه بعضي ها ناز نكنن.

به قول ورپريده شر جميع كمينه..

يه چيزي هم بگم. من كه نگفتم تو رو الان با قيصر ميزارن تو يه سطح؟ من گفتم همين شعرايي كه من از تو ديدم مشابهشون رو از س.م ديدم. و از آ.گ . و نميدونم شايد هم هيچ ربطي نداشته باشه . ولي شعراي شما آدم رو يه كم پكر ميكنه.

به استثناي اون شعري كه براي وري گفتي.. خيلي سر اون خنديدم..

 

میخاستم یه شعر از تو و یه شعر از س.م بزارم تو وب. دیدم شعرای اون خیلی ... است.

MoKhLeSS

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 8:48  توسط | 

سلام

ديشب  ديسي شدم و ديگه هم نتونستم وصل شم. ولي همون مدت هم كه بودم براي اينكه كل شب بهش فكر كنم بس بود...

الان سرم خيلي درد ميكنه.  ولي بيخيالش.

نميدونم چرا هر كسي (بيشتر پسر) ميره سراغ شعر سراغ اين چيزا هم ميره.. اينو بي شوخي ميگم. خيليها رو ديدم. شايد هم اول ميره سراغ اين چيزا بعد شعر..

خب به هر حال اينم دوره ايه كه ميگذره. و بعدا هم اگه خيلي افراط نكني به اين روزايي كه هدرش دادی حسرت ميخوري..

من شايد دو سه روز يه بار به وب سر بزنم.

به من چه كه وب ميخاد بخابه؟؟

دلم ميخاست با هم  حرف ميزديم. خيلي.. دلم ميخاست بت يه جوري بفهمونم كه اينقدر ها هم بد نيست. اصلا نميدونم خودمم دارم چي ميگم.. من خيلي هم بچه نيستم!

دلم گرفته..

اینا واسه دل خودمه.برداشت بد نکنی..

 خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان اما..

به قدر فهم تو کوچک مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو کارگشا...

خدایا!
آتش مقدس "شک" را آنچنان در من بیفروز تا همه‌ی یقین‌هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزاند!
آنگاه از پس توده‌ی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب‌های صبح یقینی شسته از هر غبار، طلوع کند!

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با
ارزش.

 

کلاغ و طوطی  هر دو سیاه و زشت آفریده شدند

طوطی شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد

ولی کلاغ گفت

هر چه از دوست رسد نیکوست و نتیجه آن شد که می بینی

طوطی همیشه در قفس

و کلاغ همیشه آزاد

خدا پرسید: پس  تو می خواهی  با من  گفتگو كنی؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت  دارید
 

خدا  خندید : وقت من بی نهایت است
 

در ذهنت چیست كه می خواهی از من  بپرسی؟
پرسیدم  : چه  چیز بشر شما را   سخت متعجب  می سازد؟
 

خدا پاسخ داد : كودكیشان

اینكه آنها از كودكی شان  خسته می  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند
 

بعد دوباره پس از  مدتها آرزو می كنند  كه كودك باشند
 

اینكه آنها سلامتی   خود  را  ا ز دست  می  دهند تا پول به   دست آورند

و بعد پولشان را از دست  می دهند  تا دوباره سلامتی  خود را به دست
 
 بیاورند

اینكه با اضطراب به آینده می  نگرند و  حال را فراموش  می كنند

و بنابراین نه در  حال زندگی  می  كنند و نه  در آینده

اینكه آنها به  گونه ای زندگی می   كنند  كه گویی هرگز نمی  میرند

و به  گونه ای  می میرند كه  گویی  هرگز زندگی  نكرده اند
دست های  خدا  دستانم را   گرفت
 

برای مدتی   سكوت كردیم
 

و من دوباره پرسیدم : به عنوان یك پدر
 

می  خواهی  كدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
 

او گفت : بیاموزند  كه آنها نمی  توانند كسی را وادار كنند  كه عاشقشان
 
 باشد
 

همه كاری  كه می  توانند بكنند اینست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست
 
 داشته باشند
بیاموزند  كه  درست  نیست  كه  خودشان را با  دیگران  مقایسه  كنند
 

بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می  كشد تا زخم های  عمیقی   در قلب
 
  آنان كه دوستشان داریم ایجاد  كنیم
 

اما  سالها طول می  كشد تا این زخمها را التیام بخشیم
 

بیاموزند  كه ثروتمند  كسی  نیست  كه بیشترین  ها را دارد
 

كسی  است كه به  كمترین ها نیاز دارد
 

بیاموزند  كه انسانهایی  هستند  كه آنها را  دوست دارند
 

فقط  نمی دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند
 

بیاموزند  كه  دو نفر  می  توانند با هم به   یك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را
 
  متفاوت ببینند
اموزند  كه  كافی  نیست كه فقط آنها دیگران را ببخشند
 

بلكه آنها  باید خود را نیز ببخشند
 

من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  این گفتگو متشكرم
 

آیا  چیز   دیگری هست كه دوست  دارید فرزندانتان بدانند؟
 

خداوند لبخند  زد  و  گفت

فقط اینكه  بدانند من اینجا هستم همیشه



ادامه مطلب
لینک ثابت| پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:34  توسط | 

سلام

حالا كه تو اون بحث قبليه با پررويي تمام كم آوردم يه بحث جديد شروع ميكنم:

مسئله ي كار:

1)     در ايران امروزي: زن بايد يه مدركي داشته باشه و سركار بره و حقوق خوبي هم داشته باشه تا از مزايايي چون زندگي كردن ، نفس كشيدن و ... بهره مند شه. اولين ملاك پسرا براي انتخاب همسر: حقوق گرفتن. تصور مردا از زن خوب: خوب آشپزي كردن، زير فرمان بودن، و آوردن پسراي گل.

2)     در اسلام: زن در نقش همسر، براي تامين نياز جنسي مرد آفريده شده . به عنوان يك انسان. داراي قدرت تصميم گيري. داشتن استقلال اقتصادي. بهره وري از امتيازاتي چون نفقه، شيربها و ... . نداشتن اجبار براي كار كردن در خانه ي همسر. نداشتن اجبار براي پرورش كودك. نداشتن اجبار براي كار كردني كه معناي بيگاري ميده. آزاد بودن براي انتخاب كار .

3)     در جامعه ي متمدن: زن حق هر كاري دارد. زن براي بازرگاني، قضاوت و ... از نظر ما با مرد يكسان است. زن ميتواند هر كاري كند و ما هم بايد به آنها شغلي مثل كارگري معدن بدهيم چون ممكن است به ما بگويند مخالف حقوق بشر!!

4)     نظر من: (ادبياتش يه كم فرق داره) به نظر من زن براي كار كردن (منظور اون قسمتيه كه شامل انواع بيگاري و ... ميشه) آفريده نشده. اما اين به اين معني نيست كه من ميگم يعني چي زن ميره بيرون كار؟؟ چون اين حق يه انسانه.. ولي يه چيز هست كه من ميگم زن براي مهندسي معماري و همين طور بچه داري آفريده نشده.. ميفهمين چي ميگم؟؟ منظورم اينه كه اين كه پسرا وقتي ميخان زن بگيرن اولين ملاكشون حقوق بگير بودنه اشتباهه.. زن براي رفتن به مطب در درجه ي بالا و نشستن تو خونه و قالي بافتن در درجات پايين نيست.. اين حرفه منه..نه اينكه زنا حق بيرون رفتن از خونه ندارن و بايد بشينن برا شوهراشون قالي بافي و بچه داري.. من ميگم اصلا به چه حقي مردا زناشون رو مجبور به غذا پختن ميكنن؟ در صورتي كه اين كار خدمتكاره.(البته ممكنه خدمتكاره هم زن باشه..منظورم اينجا جنسيت نبود. نقش خانوادگي...)

 

مدرك گرفتن هم بايد يه توضيحي بدم. به نظر تو اون زني كه ليسانس گرفته و نشسته خونه و كسي كه دو كلاس سواد نداره از نظر فكري يكسانن؟ مسلما نيستن.. حتي اگه بخايم خيلي اقتصادي هم فكر كنيم تاثيري كه اون زن تحصيل كرده ميزاره رو بچه هاش(خوبه؟؟) خيلي بهتر از تاثيريه كه يه بيسواد ميذاره.. زني كه نتونه برا بچه اش ديكته بگه به چه درد فرداهاي! جامعه ميخوره؟

پس سرمايه گذاري تو باسواد كردن حتي زناي عشاير بي ارزش نيست.

ولي يه چيز ديگه: زن حق داره بره تحصيل كنه با خرج زياد مدرك بگيره و كار كنه.. ولي اين كار كردن نبايد مثه الان باشه كه من ميبينم... به خاطر دوزار از صبح تا شب بزنه تو سر خودش تا خرج بچه هاشو درآره..تازه اگه يه دف از سر كار دير بياد و غذا به موقع حاضر نباشه شوهره صدتا سركوفت بزنه.

من دارم درس ميخونم. براي درآمد هم دارم درس ميخونم. اين كه جامعه اين طوريه به من ربطي نداره. من نميتونم وايسم جلوي اين عرف.. فقط كاري كه ميتونم بكنم اينه كه يا باش كنار بيام يا كلا قيد اينكه يكي رو بالاسر خودم كنم بزنم.(كه راه حل دوم به صرفه تره) و حقوقم رو همون طوري كه دلم ميخاد خرج كنم. نه براي بزرگ كردن بچه كه به من ربطي نداره. من اين حق رو دارم كه برم سركار و كلي هم جون بكنم ولي درآمدش رو مثلا بدم كتاب تاريخ كه يه دف كم نيارم.

متاسفانه الان يه پزشك نميره يه پزشك رو بگيره چون از نظر فكري در يه سطحن. بلكه ميره چون از نظر درآمد تو يه سطحن.

مردها براي كاركردن آفريده شدن. و هيچ چيزي هم اونا رو مجبور نميكنه ميتونن زن نگيرن. ولي اگه زن گرفتن بعد از دادن مهريه و فراهم كردن خونه و وسايلي كه الان ديگه جزو تجمل به حساب نميان بايد برن سر كار و هزينه خريد و خورد و پوشش (چه مصدرهايي!!) زنشون رو بدن. حق هم ندارن بگن تو كه اينقدر حقوقته چرا من بايد پول مانتوي تو رو بدم؟؟

اين يعني عدالت اجتماعي.. نه اينكه به زن كاري رو بديم كه از عهدش برنمياد و تحريكش كنيم كه اگه اين كار رو ازت گرفتن يعني آزاديتو سلب كردن..

در مورد احساس و عقل و نمود اونا تو مردان و زنان در جلسه ي بعد گفتگو خواهم كرد.(البته اگه نياز نباشه جواب نظراي اين دفعتون رو ندم)

MoKhLeSS

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط | 

سلام

ميبينم كه از همون روز اول بعد از تعطيلي شروع كردين درس خوندن و هيچ نميگين بابا يه ذره استراحت هم خوبه تو زندگي.. بهونه ميكنين كه كارت ندارم .. ديگه اينجا هر چي كم باشه كارت اينترنت كم نيست و ...

خب به هر حال..

ديروز امتحان زبان داشتيم من طبق معمول با يك دنيا فحش بدرقه شدم و رفتم ورقه ام رو دادم. كمپلت قيد معدل امسالم رو زدم(ميدونم تلفظش يه چيز ديگس) به درك هرچه باداباد.

فردا آخرين امتحانه و آمار داريم (همون درسي كه من خيلي تو زندگي ازش استفاده ميكنم) نميدونم اين بقيه روز رو ميخام چي كنم.........

الان ميخام جواب كلكلتون رو بدم چون نشستم همش رو خوندم:

الف) "در زمین هیچ موجودی نمی تواند به سرعت چاپار پارسی حرکت کند!" (نقل به مضمون) از هرودوت. هرودوت رو که میشناسی؟ تاریخ نویس بزرگ یونانی که همه از دشمنی اون با ایرانی ها خبر دارن و مشهوره که از ایرانی ها بدگویی می کرده. ببین چاپارهای داریوش چه کردن که هرودوت هم کم آورده چه برسه به تو!

"پادشاهی واقعا لایق آنان است!" (متاسفانه باز هم نقل به مضمون، چون اصل جمله قشنگ تر بود، از اسکندر!) می دونی این دادا اسکندر این جمله رو کی گفته؟ وقتی توی جنگ به خیمه های سپاه داریوش سوم میرسه. می دونی چی دید که باعث شد این حرف رو بزنه؟ یه خیمه بزرگ که در واقع یه حمام مسافرتی!!! بود که از همه حمام هایی که تا اسکندر تا حالا توشون حموم رفته بود با عظمت تر بود! همون چادره رو میگما..

الف) چاپارهاي داريوش مثه برق حركت ميكردن و واي ببخشيد چه عظمتي پس اونا واقعا خيلي آدماي توپي بودن.اگه هنوز كاخ پارسه رو مثال ميزدي بهتر نبود؟؟؟من ميگم اينا چيزي نيست كه از روش روي انسان بودن افراد قضاوت شه..

تاييده شخصي مثل اسكندر كه همون الكساندره هم به درد عمتون ميخوره چون آدم بايد خيلي وحشي و غارتگر و ... باشه تا الكساندر تاييدش كنه. همين طور اگه از نظر ابعاد خيمه بخاد نظر بده..

 

ب) قدیمی ترین پول (سکه) ایران مزین به تصویر داریوشه! و این سکه در تمامی دنیای شناخته شده اون زمان معتبر بوده یعنی احتمالا به جز قبایل سیاه پوست جنگلی آفریقا و آمریکای شمالی و اسکیمو های شمال اسکاندیناوی و اجداد مغولا و سرخپوستای آمریکای شمالی (بگذریم که بنا به نظریه ای اولین کاشفان آمریکا هخامنشی ها بودن!)

ب) از كشور گشايي و استعمارگريه داريوش هيچي نگو كه من همش رو قبول دارم و اصلا مثه همين زبان انگليسي كه در تمام كشورها معتبره(نميخاي بگي كه عظمت انگليس رو نشون ميده؟)

 

ج) و اما یه نکته چون خودت اشاره کردی بیخیالش نمیشم:
مسلمه اگه فک می کنی کاخ پارسه (تخت جمشید) تنها چیزیه که عظمت اونا رو نشون میده، چیزی از تاریخ باستان نمی دونی.

ج) من هيچ وقت فكر نميكنم يه بنا بتونه عظمت رو نشون بده.

 

I : بذار یه نقل قول دیگه برات بیارم، حیف حافظه ام اون قدر یاری نمیده که شبیه جملات رو بیارم ولی وقتی سران سپاه اسکندر از لشکری کشی های اون خسته میشن، بهش میگن تو بابل رو داری، شهری که به اندازه تمام دنیا ثروت در اون جمع شده!!! و توجه کن بابل پایتخت دوم هخامنشی ها بوده، یعنی بعد از استخر که در مورد عظمت اون هم بعدا صحبت می کنم!

I : يه دنيا ثروت.... ميدوني به نظر من فرق منو تو اينه كه من عظمت رو تو سرعت چاپار و پايتختهاي پر از تجمل و  حتي تو داشتن ظرف طلا تو خونه هاي مردم نميبينم(اين پاييني رو ميگم)

 

II : یه پایتخت دیگه هخامنشیان سارد(یس) بوده، در مورد این شهر همین بس که کوروش اونجا رو شبی که تمام شهر جشن گرفته بودن تصرف می کنه!!! یعنی این شهر آن قدر بزرگ و ایمن بوده که با وجود اینکه محاصره بوده، جشن به اون بزرگی می گرفته! (این که کوروش چه جوری بدون درگیری و خونریزی تصرفش کرد خودش ماجرایی که نمیشه اینجا تعریفش کرد، ان شا الله برای دفعه بعد) خب شهری به این عظمت رو فرض کن پایتخت هخامنشی ها بوده، چی ازش در میاد؟

II : ببين مردم اون زمان يه كم خر بودن شايدم گفتن اين آخر عمري بزار دلي از عزا درآريم. وگر نه اگه اون شهر اينقدر ايمن بود چرا كوروش گرفتش؟؟؟ اصلا اين شهر ايمن كه قبل از تصرف كوروش مال هخامنشيها نبود(بود؟) پس نميشه بيخيالي مردمش رو به هخامنشيها ربط داد. به كدوم عظمت فرض كنم؟ عظمتي كه مردم به جاي دفاع از خودشون نشستن جشن گرفتن؟ خب مشخصه كوروش هم بدون خونريزي شهر رو ميگيره. چون احتمالا حاكم شهر مشغول ميگساري بودن به جاي نگه داشتن شهر از سقوط.

 

III : یکی از پایتخت ها هم هگمتانه (همدان) بوده، ولی خب من راجع بهش توضیح نمیدم.

III : من هم همين طور..

 

IV : و اما استخر! شهری که احتمالا نظیرش دیگه در جهان دیده نشده! فک می کنی اغراق می کنم؟ پس گوش کن، گوش کن بترس!!!
طی عملیات های باستان شناسی که در حوضه شهر استخر (اصطخر) صورت گرفته، توی خونه مردم این شهر، ظروف طلا پیدا کردن!!! محض اطلاعت میگم که اعراب استخر رو سوزوندن، یعنی این طلاهایی که پیدا شده از آتش و غارت اعراب در امون مونده بوده یا به عبارت بهتر، شترای عربا بیشتر از این جا نداشته طلا بردارن! بازم بگم از استخر؟ توش شنا هم می کنن!

 

IV : احتمالا هيچ شهري هم نظير ملاير تو دنيا ديده نشده..ولي تو نترس!!!

بيا كلام كه تو خونه هاي مردم طلا پيدا كردن.. ببخشيد ولي اين طلاها رو دزديده بودن مردم كه جايي گذاشتنش كه از حمله ي اعراب مصون مونده؟؟فكر نميكنم ظرفي بوده كه ازش استفاده ميكردن. شتراي اعراب جا نداشته ببرن؟؟؟ اينو فكر نميكنم چون ظرف طلا همچين چيز بي ارزشي نبوده كه شتر رو بهانه كنن.(اون عربا به احتمال زياد برميگشتن اگه ميدونستن.شايد هم عربها خيلي باانصاف بودن)

 

.. : و اما همه این درازگویی ها که یک از هزار هم نبودند، مربوط به داریوشه! در مورد خشایارشا چیزی نمیگم، نه به این دلیل که اون آدم خوبی نبوده به این دلیل که توضیح دادن کارای اون در خور فهم تو کاریه بس دشوار و خارج از عهده من!
ولی در مورد اون "امثالهم" همین اسم تو را بس: کوروش کبیر! (کوروش بزرگ و یا به عبارتی اهورا کوروش) که نه نیاز است به شرح و تفصیل آن را! حالا دیگه اردشیرها و بقیه هم پیش کش خودت!

خب تا اینجا برای این بود که "اخرجکِ من الظلمات الی النور!" (آیه نیستا! ترجمه اش هم با خودت) و بهت بفهمونم که وقتی داری از هخامنشی ها حرف می زنی، داری از کی ها حرف می زنی! و اما فی الاحوالات مادیون و هم کانوا فی الفساد المبین! (باز هم ترجمه اش با خودت) خب از اونجایی که خوب نیست تو یه روز این قدر به یه نفر گیر بدی، فقط به همین بسنده می کنم که تا حالا اسم "ضحاک" به گوشت خورده؟ می دونی ریشه این اسم از کجا میاد؟ "اژی دهاک" یا "آستیاک" (هر دوشون یه نفرن) می دونی کی بوده؟

 

.. : خشايارشا يا خشايار شا رو هم توضيح بده نترس بابا من بهش فحش نميدم فقط نظر خودم رو ميگم..

يه چيز هم بگم تا حرصتون درآد : ما الان اگه يه رهبر خوب داشته باشيم بهش ميگيم كبير و شايد خيلي جاها از خوبيش تعريف كنيم و كلي براش سنگ بتراشيم و خيلي كاراي ديگه.. ولي دليل نميشه اون واقعا يه آدم توپ باشه چون ممكنه ما براي مقام و پست يا به اجبار و زور اون كار رو بكنيم و حتي تو دلمون هم راضي نباشيم.

براي همين كوروش كبير كه ميگن و ميگين فكر نميكنم همچين آدم توپي هم بوده.. فكر نميكنم هم ذوالقرنين باشه.. به هر حال يه منشور رو نميشه گفت به اجبار ننوشتن و از كجا معلوم ؟؟؟

اردشيرها رو هم مرسي واسه پيشكش..

وقتي دارم از هخامنشيها حرف ميزنم  ميفهمم دارم از آدمايي حرف ميزنم كه چاپاراشون با سرعت بالايي حركت ميكردن كلي پول و ثروت داشتن كلي قدرت كه شصتا شصتا پايتخت داشته باشن و مردم بدبخت رو مجبور كنن براشون كاخ پارسه و ... بسازه.. ولي يه جو انسانيت تو وجودشون نبوده و براي همين قابل ستايش نيستن..

راستي از اهرام ثلاثه كه ميدوني؟؟ از حكومت فرعون؟ ميدوني كه اوناهم چه چاپارايي داشتن؟ ميدوني كه چقدر مال و اموال داشتن؟ ميدوني كه چقدر كاخ داشتن پرشكوه تر از تخت جمشيد؟ ميدوني چقدر بيشتر از استخر شهر داشتن و ميدوني چقدر بيشتر ميدادن براشون رو سنگ حكاكي كنن؟ ولي هيچ كس نميگه عجب آدماي توپي بودن چون نبودن...

حكايت هخامنشيهاي افسانه اي هم همينه و بس.. حكومتي كه با جبر همراه بوده و حاكم به خوشگذراني و جشن و قصر و ... مشغول بوده و سر بريدن مردم..

ايران سربلند..ايراني سرفراز..

اي كاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مينگري..



ادامه مطلب
لینک ثابت| یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:5  توسط | 
هیچی ندارم که بگم. فقط خاستم یه عکس توپ براتون بزارم..

خوش به حال اونایی که امروز تعطیل شدن...(واقعا حس میکنم مثه این رنگ خنکه)

این رافائل نادال:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم که اصلیه   راجر فدرر:

ماريا شاراپووا

 

 

 

 

 

از قرار دادن عکسهای دیگه ی این خانوم معذوریم!!!!



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:48  توسط | 
سلام
به به
يه چيز بگم باور ميكنين بكنين نميكنين هم به درك.
اين نظراي كرزنگلو خيلي طولاني بود و من نتونستم همش رو بخونم.شرمنده...
باشه اصلا ما غلط كرديم.كريم خان ... خورد اومد شهر شما .حافظ هم ... خورد كه اون شعر رو سرود..
حالا اينا هيچي..
امروز دبير رياضيمون اومد گفت ازت تابع رو كم كردم و شدي نوزده...گفتم حيف اون سكه اي كه برات خريدم..
ولي اصولا هيچ بهم برنخورد . ديد هيچي نميگم گفت ازت انتظار بيست داشتم گفتم خب بديد بم..
ولي بيخيال.
راستي امروز امتحان عربي داشتيم من نوشتم سه ساعت هم منتظر بودم دبيرمون بياد بالا سرم يه سوالي رو جواب بده..بعد كه بلند شدم بدم ديدم همه از كل سالن با يه نگاهي برگشتن كه زهره ترك شدم..
گفتم بابا غلط كردم ميخاين برگردم سر جلسه دوباره بنويسم؟
كلي بيرون منتظر بودم احدناسي از سر جلسه بلند نشد..
تا يه نيم ساعت...
لگو ميگفت من تازه رسيدم صفحه سوم ديدم تو بلند شدي.
لگو رو ميشناسين؟


يه مطلب هم براتون مشخص كنم تو زبان انگليسي لطفا وارد بحث نشين چون من با شكسته نفسي هرچه تمام تر بايد بگم رفتم سراغ فرانسه و الان هم يه كم بلدم و انگليسي هيچي نيس. يه چيز هم بگم ميدونين تافل 620 يعني چي؟؟؟
اگه ميدونين لطفا دهناتون رو ببنديد و به من گير زبان نديد.
ما خانوادگي تو كار زبانيم
ويتاوت هم نزديك ترين لفظ به تلفظ واقعي اين كلمه هست

خب ديگه باباي

MoKhLeSS



ادامه مطلب
لینک ثابت| پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:28  توسط | 
سلام!

نمی گم باز اومدم چون نیومدم!

الان در یک کافی نت نشسته ام و دارم برای شماها می تایپم!

بروبچ جهنمی پسرونه! همون کافی نتی که بووووووووووووووووووق!

دلم برای همه تون تنگ شده..

نظرام خوندم... مگی نقل به مضمونش افتضاحه..

سعی می کنم بازم بیام!

الان در جایی فرهنگی هستم و مثلا می خوام ارواح دلم خبر بفرستم برای خبرگزاریمون!

چقدر هم خبر می فرستم!

 

خوب..

عرضی نی!

زت زیاد زیاد زیاد!

پ.ن ۱: امتحان عربی بوقی فرداست و من چقدر عربی می خونم!

پ.ن ۲: بازم فقط حسین تهی!

پ.ن ۳: ورپریده!



ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:4  توسط | 

سلام.سلام جميعا و لا تفرقوا.اين سلاميه كه با همه ي سلاماي من فرق مي كنه. اين قراره سلامي باشه كه با سلام بعدي يه مقدار فاصله داره.

نمي خوام خداحافظي كنم. خداحافظ هم نمي گم. اهل خداحافظي نيستم. من دست از سر اين وبلاگ بر نمي دارم . تا تهش هستم . خودتون هم اينو مي دونين.

اما...

بعضي وقتا يه چيزايي باعث مي شه كه فاصله ايجاد بشه. نه بين دلهامون. بين حضور داشتنامون. يه چيزايي بعضي وقتا هستن كه ما اسمشونو مي ذاريم مشكل و اين مشكلها خيلي آدمو اذيت مي كنن.

مقدمه چيني نمي كنم. مي خوام يه چيزي بگم كه شايد اصلا براتون مهم نباشه. ولي من تسليم يه مشكل شدم (قطع خط تلفن،خودمم نمي دونم چرا) و به خاطر اون نمي تونم تا يه مدت بيام وبلاگ. اصلا نت نمي تونم بيام.

شايد كم باشه و شايد زياد... نمي دونم . سعي مي كنم هرچي زودتر از هر راهي شده بهتون سر بزنم.

ولي مگي هست. خيالم راحته كه وب نمي خوابه. شايد اگه خودم تنها بودم خيلي بهم فشار ميومد ولي حالا كه مگي هست و اين خيلي خوبه...

اصلا شايد يه سري از حرفايي كه مي خوام بزنم رو مثل حالا دادم مگي توي وبلاگ بزنه.

از همين جا از همه ي اونايي كه اذيتشون كردم معذرت مي خوام. دلم براي همه تون تنگ مي شه. دوستاي خوب وبلاگ دارمون مثل بابا برقي عزيز ، سرخوشان ، صدف خانوم و ... شرمنده نمي تونم اين يه مدت بيام وبلاگتون. دلم براتون تنگ مي شه.

و هم چنين دوستاي خوبي كه وبلاگ نداشتن اما بهمون سر مي زدن. مثل كرزنگلو كه خيلي دوستش دارم و خيلي دلم واسش تنگ مي شه... شباي خوبي رو با هم گذرونديم.

خوب... مي دونم اگه زياد باشه مگي خسته مي شه همه رو تايپ كنه.

 بازم از همه معذرت مي خوام....دوستتون دارم . خيلي بهم خوش گذشته تا الان كه با شما رفيق بودم.

ولي فكر نكنين اين يعني خداحافظي ها! اين يه پست معموليه. فقط فرقش اينه كه بين اين پست و پست بعدي يه كوچولو فاصله هست. همين... عزت همگي بي نهايت...

 

پ.ن 1 : پ.ن زدن رو هميشه يادتون باشه.

پ.ن 2 : به كرزنگلو : اگه تونستي يه خداحافظي از بچه هاي سايت بكن ولي بگو زود بر ميگردم.

پ.ن 3 : اونايي كه تا الان باهاشون چتيدم، دلم براتون تنگ مي شه... مخصوصا اونايي كه شب آخر بودن...

پ.ن 4 : بازم فقط حسين تهي!

پ.ن 5 : بازم نشد تكست معين رو بخونم. دلم براي اون دوتا هم تنگ مي شه.

پ.ن 6 : بذارين اين يه بار هم به عدد مقدس برسه.

پ.ن 7 : اينم عدد مقدس!.. قربون همه... ورپريده .... تا 2-3 هفته بعد!

 

 

اينجا هم خودم از خودم كه زحمت حروف چيني اين متن رو بر عهده داشتند تشكر ميكنم و ميگم مردم اينقدر اسپيس زدم.



ادامه مطلب
لینک ثابت| سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:2  توسط | 

الان ساعت 5 ونيم صبحه و من بيخابي زده كلم.

گفتم يه ذره چرت و پرت بگم براي امتحان جغرافياي فردا خوبه...

همين طوري دارم فكر ميكنم فردا كه بخام برم مدرسه و طبق معمول اين مسير رو تك وتنها بخام برم و هيچ كسم نباشه كه در مقابل حمله ي لفظي-فيزيكي مردم(نه فقط پسرا)منو كمك كنه... چيكار ميتونم بكنم..دارم فكر ميكنم چون واقعا مسئله مهميه. آخه  معمولا تو خاب وبيداري ميرم مدرسه بدون اينكه صبحانه ي درست حسابي بخورم...

حالا اينو بگم كه دلتون واسم بسوزه... تو خونه ي ما هركي به كاري مشغوله . صبحا كه من بيدار ميشم هركي رفته سر كار خودش . بابام سر كار ميره ساعت 9 و مامانم هم يا ميره سركار يا روزاي تعطيليش با دوستاش ميره استخر و .... . (البته به منم ميگه بيا ولي من درس دارم... تابستونا با هم ميريم) خواهر برادرم هم كه وري ميدونه از چه قراره وضعيت و چون نميتونم آمار بدم نميگم ولي خيلي دلم واسه داداشم تنگ شده...

خب منم ساعت 9 يه كم زودتر يا ديرتر از خاب بيدار ميشم و ميبينم هيچ كس تو خونه نيست و خودم بايد برم صبحانه بخورم و چون حوصله چيدن ميز و اين بند و بساطا رو ندارم سرپايي يه چايي ميخورم و ميزنم بيرون كه ديرم نشه...

حالا فرض كنين من خاب آلود كه صبحانه نخوردم و دارم تلوتلو ميخورم تو راه هركي بهم ميرسه يه چيزي ميپرونه... البته نميگن مست و .... ولي من به هر كي بهم چيز بگه جوابشو ميدم ولي صبحا اصلا مغزم كار نميكنه برا همين تو جوابا ميمونم و يارو فكر ميكنه من خوشم اومده و ديگه بيا و درستش كن.

ميدونم دارم چرتو پرت ميگم و اصلا اينا به تو چه و حروم از اون وقتي كه گذاشتي خونديش.

براي امتحان فيزيكمون هم از چايي بيشتر شد شايعه هاش و ديگه اس ام اسش هم اومد. آخرش ما نفهميديم چه جوري ميخان تصحيح كنن اين برگه هاي خوش خط ما رو. ديشب هم ف.م شماره ي دبيرمون رو از من گرفت فكر كنم بش يا زنگ زده يا هر جوري نمرشو پرسيده..

براي امتحان رياضي هم من ميگم يه چيزي ميشم كسي گوش نميده.براي يك به يك بودن تابع راه حل تستي (خانوممون گفت تستيه) رفتم. يعني گفتم دامنه اش مساوي آر منهاي منفي دي روي سي يه پس يك به يكه. نگفتم با تغيير واي يك به واي دو اكس يك هم ميشه اكس دو.

تابع هم منو ياد تابه ميندازه و  اونم ميدهد ماهي و كباب تابه اي و ... و خيلي چيزاي ديگه كه من خوشم مياد به اضافه ي يه كم قارچ و زيتونم بايد سر ميز باشه و فقط معمولي يا شور..از آوردن اقسام پروده و نا پروده و ترش و شيرين جدا خودداري كنين.

 خيلي خوبه  الن خونه تو سكوت كامل و براي صرفه جويي در برق  خيابونا هم خاموشن و منو ياد تهران ميندازه و يه شعر كه قبلا غلط نوشتم هيچ كس نفهميد و بزاريد دوباره براتون بخونم كه آب و هواي فارس عجب سفله پرور است..كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم....

اين بيت از حافظ رو قابل توجه شيرازي ها نوشتم كه فكر نكنن خيلي شهر توپي دارن و همه انگشت به دهن موندن... باباطاهرم براي همداني ها خونده نگران تلافي نباش..

يه شعر ديگه هم يادم افتاد كه نصفش ميگه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم.

خودمم ميدونم مال كيه.

خب ديگه الان نزديكه شيشه و من خابم مياد و ميخام برم كپه ام رو بزارم و  بخابم . تو هم اينو خوندي  زياد بهم فحش نده باور كن اصلا نميدونم چه خبره خودمم سر در نميارم چي نوشتم .

در ضمن يه چيزي هم بهت بگم زياد فكر زبون انگليسي نباش و به قول يكي فرانسه رو عشقه و انگليسي يه كم عقب موندس و به درد استعمارگري ميخوره و بس...

ولي به فكر نمرت باش كه فردا ميگن نگا كن زبانش رو چند گرفته..ديگه نميگن زبان با اين درسي كه ما ميخونيم مثاله يه چيزي يه با يه چيز ديگه..

آها با  مامانم و پسرعمو و دخترعمو و زنعمو و مادر زنعمو و خيلي عمو دار هاي ديگه بدون عموم رفتيم نمايشگاهي كه اينجا درست كردن... خيلي خنده آور و مضحك بود. نميدونم چرا  بين الملليش نكرده بودن... يه غرفه اش فقط  سانديس ميفروخت......

يه غرفه اش هم بود كه آش رشته ميداد از اينهايي كه زردن. خيلي دلم خواست ولي نخريدم.. ميدوني چند وقته نخوردم؟؟  يه شال هم خريدم بدبختا مهره هاشو پشت شال دوختن و شال برعكسه.

دختر عموم هم بزاري واسه تيتانيوم و ... سه ساعت منو معطل كرد. كلي هم شيريني يزدي بود كه معركه بودن. يه غرفه هم بود نوشته بود اينجا همه چيز جادوييه ما ترسيديم نرفتيم نزديك...

كتاباشونم همه قديمي و يه كتاب از قيصر و اخوان نداشت..ولي تا دلت بخاد پرش كرده بودن پائولو كوئيلو كه به نظر من يه آدم چرت و احمق بوده كه فقط اعتماد به نفس زياد داشته.. كيمياگرشو...

يه غرفه هم بود از اين  آويزاي جلوي در كه درو باز ميكني صدا ميدن و نميدونم اسم اصليشون چيه داشت و پر بود از وسايل سوسولا.. آويزا رو زده بود جلو غرفه هركي رد ميشد سرش ميخورد بهشون صدا ميداد.. چيزاي ريز چوبي از كشتي گرفته تا فولوكس و قاشق هم ريخته بودن..

بعدش هم دبير گرام خانوم .س رو ديديم رفتم بهش گفتم من چند گرفتم ادبيات گفت اسمت؟؟يه ذره فكر كرد گفتم تو اسم منو يادت نمياد ميخاد نمره ام يادت بياد.؟ گفت نه بيست شدي.گفتم پس ميخاستي نشم؟

بيچاره رو خيلي با لگو اذيت كرديم. هميشه بهم ميگفت فلاني تو سر كلاس من چي ميگي و به چي ميخندي..منم ميگفتم به طبيعت.

خيلي حرف زدم با اعلام ساعت 6و ده دقيقه بهتون شب به خير ميگم.